با دست شوق چاک گریبان گرفته ایم

با دست شوق چاک گریبان گرفته ایم

از فرط شور باده ی طوفان گرفته ایم

در اوج ناز تخت سلیمان گرفته ایم
امشب به دست زلف پریشان گرفته ایم
 
شکر خدا ز جام جنونش لبالبیم
شکر خدا که گوشه نشینان زینبیم
 
امشب دلم به تاب و سرم گرم از تب است
شمع است و شاهد است و شرابی که بر لب است

شور و شگفتی است و شبی عشق مشرب است
شامی که روشنایی روز است امشب است
 
امشب تمام گرمی بازار زینب است
امشب شب ملیکه ی دادار زینب است
 
فصل الخطاب عاشقی ما رسیده است
ای قطره های تب زده دریا رسیده است

زیباترین حماسه ی دنیا رسیده است
زینب به دست حضرت زهرا رسیده است
 
چشمی گشود و چشم شقایق به خواب شد
زیباترین دعای علی مستجاب شد
 
باور نداشت چشم فلک دختر این چنین
در بین چند کعبه دل دلبر این چنین

از هرچه سرفراز زنی سرتر این چنین
غیر از خدا نداشت کسی باور این چنین
 
حتی فلک به خواب خیالش ندیده است
امشب خدا دوباره حسین آفریده است
 
تا کوچه اش قبیله ی لیلا ادامه داشت
تا خانه اش گدایی عیسی ادامه داشت

در قامتش قیامت مولا ادامه داشت
زینب که بود حضرت زهرا ادامه داشت
 
زهرا نبود زهره دگر نُه فلک نداشت
زینب نبود سفره ی خلقت نمک نداشت
 
زینب اگر نبود اثر از کربلا نبود
زینب اگر نبود علم حق به پا نبود

زینب اگر نبود کتاب خدا نبود
یک یا حسین بر لب ما و شما نبود
 
بیخود که نیست عاشق و مجنون زینبیم
این یا حسین را همه مدیون زینبیم
 
ای برترین عقیله ی ایل و تبارها
صبرت صلابت همه ی اقتدارها

ای کرده با صدای علی کارزارها
ای خطبه ات بُرنده تر از ذوالفقارها
 
با خطبه هات حیدر کرار زنده شد
در هیبتت شکوه علمدار زنده شد
 
نهج البلاغه خوان علی آتشِ کلام
ای مرتضای دوم کوفه، حسین شام

حُسن ختام کرب و بلا تیغ بی نیام
با خطبه ات گرفته ای از دشمن انتقام
 
ای زینب مدینه و زهرای کربلا
تو تیغ می گرفتی اگر وای کربلا
 
تو آمدی که صبر شوی مجتبی شوی
تو آمدی حسین شوی کربلا شوی

تو آمدی به آل کسا هم کسا شوی
هم ما رأیت سمت جمیلا رها شوی
 
تو آمدی که کعبه دل کربلا شود
در سینه ها حسینیه غم رها شود
 
از کودکی برای برادر گریستی
از کودکی به خاطر مادر گریستی

گاهی کنار سرو صنوبر گریستی
گاهی کنار پیکر بی سر گریستی
 
حقت نبود تا که به زنجیرتان کشند
با خط تازیانه به تفسیرتان کشند

یا زهرا




بر بانوی مطهرمان گریه می کنیم

بر آن همیشه بهترمان گریه می کنیم

با این دو زمزمی که خداوند داده است
بر آیه های کوثرمان گریه می کنیم

بر روی بالهای سپید  ملائکه
بر آن کبود پیکرمان گریه می کنیم

کُنجی نشسته ایم و کنار پیمبران
بردختر پیمبرمان گریه می کنیم

بر لاله های بستر او خیره می شویم
بر آنچه آمده سرمان گریه می کنیم

دیر آمدیم و حادثه او را ز ما گرفت
حالا کنار باورمان گریه می کنیم

قبل از حساب، صبح قیامت که می شود
اول برای مادرمان گریه می کنیم..

گل محمدی من چه زود پرپر شد!

گل محمدی من چه زود پرپر شد!
گلی که عالم از او تازه بود، پرپر شد
یگانه کوکب باغ وجود، پرپر شد
شب شهادت زهرا علی به خود می‌گفت:
گل محمدی من چه زود پرپر شد!
خزان چه کرد که در چشم اشکبار علی
تمام گلشن غیب و شهود، پرپر شد
به باغ حسن کدام آفتاب ناب، افسرد
که در مدار افق هر چه بود، پرپر شد؟
برای تسلیت اهل باغ آمده بود
شقایقی که به صحرا کبود، پرپر شد
نشان ز پاکی روح لطیف فاطمه داشت
بنفشه ای که سحر در سجود، پرپر شد
ز فیض صحبت او رنگ و بوی عزت داشت
گلی که تشنه میان دو رود پرپر شد

زکریا

سروده اقبال لاهوری در وصف حضرت زهرا (س)

سروده اقبال لاهوری در وصف حضرت زهرا (س) از معروف‌ترین سروده‌های این شاعر گران‌مایه است که می توان آن را مهم‌ترین اثر شعر فارسی، در وصف دختر پیامبر اسلام(صلی الله) توصیف کرد.
اقبال در این سروده حضرت زهرا را که همسر علی مرتضی(علیه السلام) است و فرزندی چون امام حسین (علیه السلام) را پرورانده است، اسوه کامل زنان عالم می‌داند که باید سرمشق زنان مسلمان باشد.

مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمت للعالمین
آن امام اولین و آخرین
آن که جان در پیکر گیتی دمید
روزگار تازه آئین آفرید
بانوی آن تاجدار هل اتی
مرتضی مشکل گشا شیر خدا
پادشاه و کلبه ئی ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق
آن یکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیر الامم
وان دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی احرا جهان
در نوای زندگی سوز از حسین
اهل حق حریت آموز از حسین
سیرت فرزندها از امهات
جوهر صدق و صفا از امهات
مزرع تسلیم را حاصل بتول
مادران را اسوه کامل بتول
بهر محتاجی دلش آنگونه سوخت
با یهودی چادر خود را فروخت
نوری و هم آتشی فرمانبرش
گم رضایش در رضای شوهرش
آن ادب پروده صبر و رضا
آسیا گردان و لب قرآن سرا
گریه‌های او زبالین بی نیاز
گوهر افشاندی بدامان نماز
اشگ او بر چید جبریل از زمین
همچو شبنم ریخت بر عرش برین
رشته آئین حق زنجیر پاست
پاس فرمان جناب مصطفی است
ورنه گرد تربتش گردیدمی
سجده‌ها بر خاک او پاشیدمی

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد

چنانکه دست گدایی شبانه می لرزد
دلم برای تو ای بی نشانه می لرزد
هنوز کوچه به کوچه ،حکایت از مردی ست
که دستِ بسته ی او عاشقانه می لرزد
چه رفته است به دیوار و در که تا امروز
به نام تو در و دیوار خانه می لرزد
چه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟
چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟
هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیوار
به خانه  چند دلِ کودکانه می لرزد
دگر نشان مزار تو را نخواهم خواست
که در جواب، زمین و زمانه می لرزد
ز من شکیب مجو ، کوه صبر اگر باشم
همین که نام تو آرند شانه ام می لرزد

میلاد عرفان پور

هر دختری که ام امامت نمی شود یا مادر پیمبر رحمت نمی شود



هر دختری که ام امامت نمی شود

یا مادر پیمبر رحمت نمی شود

در مجمع خلایق فاطمه یکی است

این وحدت است شامل کثرت نمی شود

آنجا که پای کفو علی هست در میان

هر دختری که لایق وصلت نمی شود

از این که آب مهریه ات بود روشن است

هر خانه ای که خانه رحمت نمی شود

فردا بیا که باز قیامت به پا کنی

ای بانویی که بی تو قیامت نمی شود

با اشتیاق سمت صراط آورید رو

زهرا بدون برگ شفاعت نمی شود

این سینه باز حال و هوای مدینه خواست

یا رب دعای کیست اجابت نمی شود

سروده جواد محمد زمانی

تمام شمع وجود تو، آب شد مادر!       دعای نیمه شبت، مستجاب شد مادر!

اشعار مذهبي فاطميه،دو بيتي و رباعيات از حاج احمد آروني

تمام شمع وجود تو، آب شد مادر!       دعای نیمه شبت، مستجاب شد مادر!

گل وجود تو پرپر شد و به خاک افتاد        بهشت آرزوی ما، خراب شد مادر!

بجای شمع که سوزد به قبر پنهانت          علی، کنار مزار تو، آب شد مادر!

میان آنهمه دشمن که می‏زدند تو را         دلم به غربت باب کباب شد مادر!

حمایت از پدرم را گناه دانستند           که کشتن تو در امت، ثواب شد مادر!

   به یاد ناله‏ ی مظلومیت دلم سوزد      که چون سلام پدر، بی‏جواب شد مادر   

دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد

دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد
سپس نشست و خودش را کمی تماشا کرد
 و آن همه عظمت را کمی به نور کشید
و نور را به تجسم کشید و انشا کرد
 سپس و اشرقت الارض و سما نوشت
و بر زمین و زمان آیه آیه املا کرد
 و بسته شد همه چشمهای ما وقتی
که نور آینه در آینه تجلا کرد
 زلال آبی خود را به روی آینه ریخت
تمام مهر خودش را به اسم دریا کرد
 باسم نور علی نور ،این الهه نور
فرشته ای شد و بال اراده را وا کرد
 سپس به سمت خدایش  پرید و زهرا شد
خدا تجلی خود را به نام زهرا کرد
بگیر دست گدا را بحق ساداتی
بحق فاطمه یا فاطر السمواتی
سلام مادر آئینه های خورشیدی
سلام مادر این  بچه های توحیدی
 چگونه سجده گذاریم روز مادر را
که مهر مادریت را به شیعه بخشیدی
 اگر نگاه تو افتاده سمت ما حتماً
تو برق شوق علی را به چشممان دیدی
 سبد سبد دل ما را به دست سبز خودت
از آسمان شجرهای طیبه چیدی
 از آن به بعد اگر چه مزار تو مخفی است
ولی به جز دل ما هیچ جا نگنجیدی
 از آن به بعد شعاع ولایتت با ماست
از آن به بعد علی در علی درخشیدی
 اگر که کشور ما ایمن است از فتنه
برای اینکه شب راحتی نخوابیدی
 به دستهای قنوتت دخیل می بندیم
و چشمه های بلا را به بیل می بندیم
 همیشه نان جو سفره ات تبسم داشت
و از صفای همین سادگی تکلم داشت
 ولی ملائکه ها هم همیشه می دیدند
که سائل در این خانه نان گندم داشت
 به روی دست قنوتت چه پرورش دادی
که این همه کف پایت گل تورم داشت
  همینکه روی گرفتی زمرد نابینا
چقدر درس نجابت برای مردم داشت
 چهل یهود مسلمان چادر تو شدند
ببین چه معجزه هایی لباس خانم داشت
 همینکه خون خدا در رگ تو می جوشید
حسین حسین به روی لبت ترنم داشت
 برای حق فدک ایستادی ای بانو
اگر چه پهلوی یاست کمی تألم داشت
بگو که داغ گذارند روی دست عقیل
که باز زنده شود قصه عدالت ایل
به اسم فاطمه هر واژه موشکافی شد
و با وجود تو شعر خدا قوافی شد
 تمام خلقت عالم ورق ورق بودند
تو آمدی و کتاب خدا صحافی شد
 تو آمدی و نماز هزار پیغمبر
برای آمدنت مثل یک تجافی شد
تو آمدی هزاران رسول می گفتند
رسالت همه انبیاء تلافی شد
 تو آمدی و علی داشت دور تو می گشت
و این طواف در عالم عجب طوافی شد
محبت تو برای ملاک خوب و بدی
به روی دست خدا مثل ظرف صافی شد
به رنگ سبز پیمبر بگیر دست مرا
به رسم عطفه مادر بگیر دست مرا
و انبیای الهی که بی بدیل شدند
برای درک شب قدر تو گسل شدند
 به هم کلامی تو عده ای کلیم شدند
کنار سفره تو عده ای خلیل شدند
و عده ای به نگاهت عزیز مصر شدند
پیمبران بزرگی از این قبیل شدند
و عده ای که به بال قنوت تو خوردند
به یک دعای تو یکباره جبرئیل شدند
فرشته های خدا هم یکی یکی بانو
به رشته های نخ چادرت دخیل شدند
کمی محبت تو به سنگها زده شد
که سنگها همگی گوهری اصیل شدند
بیا و چشمه ما را کمی زلالی کن
مرا غبار قدوم همین اهالی کن
نشسته ام که به دست آورم نگاهت را
به آسمان بزنم تا غبار راهت را
ز روسیاهی من شب به شرم می افتد
سپید کن شب تاریک روسیاهت را
چقدر گریه برایم نموده ای مادر
بمیرم اینکه نبینم من اشک و آهت را
کدام روضه بخوانیم و باز گریه کنیم
کدام روضه محبوب و دلبخواهت را
چقدر غیرت خورشیدیت شکست آنروز
که ریسمان زده بودند دست ماهت را
میان کوچه تو را می زدند ای مادر
بمیرم اینکه علی دید قتلگاهت را
همان کسی که در آن کوچه ها جسارت کرد
به کربلا کفن پاره پاره غارت کرد
شاعر :رحمان نوازنی

بين محراب ازل گرم سجودي بانو

بين محراب ازل گرم سجودي بانو
اولين فاطمۀ صبح وجودي بانو
سرّ «لولاک» که تکليف مرا روشن کرد
علت خلقت افلاک تو بودي بانو
کس ندانست که جبريل نگاهت يک عمر
با خدا داشت عجب گفت و شنودي بانو
هر سحرگاه تو معراج دمادم داري
بال پرواز تو نشناخت فرودي بانو
باز از جنت الاعلاي تو سمت ملکوت
هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو
پلک بر هم زدی و عشق به جريان افتاد
صد و ده پنجره اعجاز گشودي بانو
آمدی آینۀ نور الهی باشی
حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی
عصمت حضرت حق شد متجلي در تو
مي‌فرستد خود الله تحيت بر تو
روي لب زمزمۀ نابِ تبسم داري
با خدايت چه کليمانه تکلم داري
آسمان با تو و تسبيح لبت مأنوس است
روشني بخش دل و جان تو «يا قدّوس» است
آمدی آینۀ عصمت ایزد باشی
آمدی ام ابیهای محمد باشی
نبي الله به ديدار تو عادت دارد
با تماشاي تو هر لحظه عبادت دارد
قلب پر مِهر تو گنجينة الاسرار نبي‌ست
کوثري! سهم جهان در طلب تشنه لبي‌ست
آمدی فاطمه صبح ازلي روشن شد
آمدي فاطمه چشمان علي روشن شد
چشم مولا که شد از نور تو روشن اي ماه
گفت: لا حول و لا قوة الا بالله
نام تو فاطمه يا فاطمه تسبيح علي ست
ياد تو لحظۀ اعجاز مفاتيح علي ست
عاشقانه تو که با ياد علي مي خواني
دم به دم در همه جا نادعلي مي‌خواني
شده تسبيح لبت نغمۀ حيدر حيدر
ذکر هر روز و شبت نغمۀ حيدر حيدر
با تو تکليف قدر حکم قضا معلوم است
در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است
تو که در بندگي و زُهد و وفا دريايي
پارۀ قلب نبي، انسية الحورايي
لحظه هايت همه ايثار، صداقت، تقوا
راضيه، مرضيه ، صديقه ، زکيّه ، زهرا
حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست
خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست
خانۀ ساده ات از صدق و صفا لبريز است
قلب سجاده ات از شور دعا لبريز است
رحمت و جود و سخا جلوه اي از آيۀ توست
که مُقدّم به تو يا فاطمه همسايۀ توست
خانه داري تو که شهرۀ آفاق شده
عرش أعلي به تماشاي تو مشتاق شده
هر کس از باغ بهشت تو سخن مي‌گويد
از بزرگي و کرامات حسن مي‌گويد
بر سر دوش نبي نور دو عيني داري
جان عالم به فدايت! چه حسيني داري
در کرمخانۀ لطف تو مقرب باشد
هر که خاک قدم حضرت زينب باشد
قدر يک گوهر يکدانۀ تو مکتوم است
ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است
از نگاه تو فقط نور خدا مي‌بارد
هر کسي نام تو را روي لبش مي‌آرد
نا خود آگاه دلش چشمه اي از ايمان است
هر کسي نيست در اين دايره سرگردان است
بين دستان تو دستاس اگر مي‌گردد
گردش کون و مکان هم به تو بر مي‌گردد
آسمان محو تو و این همه معصوميّت
گرهي زد به پر چادر تو با نيّت
چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین
آسمان دور سرت گرم طواف است ببین
هر کسي نزد تو احساس بهشتي دارد
چادرت رايحۀ ياس بهشتي دارد
چه بگويم که بود فاطمه جان درخور تو
عالمي گشته مسلمان تو و چادر تو
مدحت اي سورۀ بي خاتمه کی کار من است
شرح اوصاف تو يا فاطمه کی کار من است
جنتي هست اگر، شمس دل افروزش تو
عالمي هست اگر، ماه شب و روزش تو
کيست که رتبۀ والاي تو را دريابد
خاک زير قدمت مرتبۀ زر يابد
آب مهريۀ تو گشته و تطهير شده
در دل شيعه فقط مهر تو تکثير شده
حب تو روشني عرصۀ محشر باشد
در دل هر که ولاي تو و حيدر باشد
مي‌شود با نظر لطفت الهي، مادر
به سوي جنت الاعلاي تو راهي، مادر
اين تويي که همه جا اذن شفاعت داری
تو که در هر نفست صبح هدایت داری
انقلاب تو شده مبدأ ايمان مادر
شده مديون تو و خون تو قرآن مادر
با وفاداري تو راه ولايت باقي‌ست
راه ايثار و صبوري و شهادت باقي‌ست
یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی
بسته شد دست علی و تو امامت کردی
با قيامت به همه درس بصيرت دادي
تو به دين بار دگر شوکت و عزّت دادي
نقش يا فاطمه سر بند مجاهدها شد
امتداد ره تو نهضت عاشورا شد
مکتب سرخ تو الحق که حسيني ها داشت
نسل نوراني‌ات اي عشق، خميني ها داشت
ماند نام تو و در کل جهان نامي شد
نور تو مطلع بيداري اسلامي شد
همه دنيا شده فرياد عدالت خواهي
کاش اين جمعه شود با مددِ تو راهي
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
عالمي منتظر گفتن بسم الَّه اوست
کاش مي‌آمد و بوديم کنارش، يارش
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
    شاعر :یوسف رحیمی

تا آنزمان که گردش این روزگار هست تا آنزمان که روز و شبی برقرار هست

تا آنزمان که گردش این روزگار هست
تا آنزمان که روز و شبی برقرار هست
کم یا زیاد بسته به میزان لطف حق
پای پیاده عشق به هر دل سوار هست
وقتی گدا شدن به در دوست عاشقیست
پس درتمام عمر به هر لحظه کار هست
ما ظاهرا اگر چه خدا را ندیده ایم
اما یقین که جلوه  آیینه دار هست
یک گل رسید و معنی ضرب المثل شکست
یک یاس آمده که همیشه بهار هست
یک برگ یاس با همه عالم برابر است
معنی یاس یک کلمه هست و مادر است
هرکس که مادر است دو عالم برای اوست
بام بهشت نقطه پایین پای اوست
مادر شدن برای دو عالم شرافتی است
بر دختری که گفته پدر هم فدای اوست
او قبل خلقت آمده قبل از همه رود
سوی بهشت باغ گلی که سرای اوست
شرط و شروط خلقت دنیاست فاطمه
این میل باطنی عمیق خدای اوست
آمد کسی که بین قنوت شبانه اش
همواره اسم یک یک همسایه های اوست
تصویر خالصانه ذکر ودعاست او
همسایه همیشه قرب خداست او
زهرا فقط برای خودش آرزو نکرد
شرح خودش برای کسی مو به مو نکرد
چون پیرمرد کور زمینی زیاد بود
خود را برای مردم این خاک رو نکرد
حتی انار را به بهانه طلب نمود
او جز هدایت همگان جستجو نکرد
او دختر پیمبر و یک مملکت مقام
اما به غیر ساده مداری که خو نکرد
یکبار هم نشد که علی شرمگین شود
از بس زخواهش دل خود گفتگو نکرد
این گفته گفته ی ولی ا... اعظم است
او مثل اسوه حسنه بهر مردم است
وقتی که بود خوبی او بی حساب بود
وقتی که رفت آمدنش در حجاب بود
او یک سری به عالم ما زد و زود رفت
دنیا شد ابر تیره و او آفتاب بود
درک مقام فضه او هم نشد نصیب
درک مقام او که خودش یک سراب بود
ساییده عرش سر به زمین وقت سجده اش
ام العبادت او وعلی بوتراب بود
باغ فدک گرفت و به حق خودش رسید
زهرا همیشه اهل حساب و کتاب بود
او از شبی که زندگی اش ساده پا گرفت
انفاق کرد و اهل مسیر ثواب بود
ما درکمان به این همه معنا نمی رسد
ما دستمان به رتبه زهرا نمی رسد
او کوثر است و چشمه دریاترین خم است
 نوراست و نوربخش سپهر است و انجم است
پیدا تر ازهمه شد و بین بزرگی اش
در لابلای ثانیه های زمان گم است
از آب و خاک مهریه او جوانه زد
هر دانه ای که بر سر هر خوشه گندم است
مصرف نکرد غیر خودش درمسیر حق
زهرا تمام مرتبه الگوی مردم است
از خود گذشت تا که ولایت علم شود
زهرا بپای دین خدا مثل اهرم است
دین خدا زهمت او جان گرفته است
زن با نگاه فاطمه عنوان گرفته است
زیباترین نمایش تابان روزگار
زهراست آنکه مانده در اذهان روزگار
یک قطره از عنایت زهرا نمی شود
براین زمین کرامت باران روزگار
این سالها که آمد و رفته است همچنان
زهرا بود بزرگ بزرگان روزگار
یعنی چرا بزرگی زهرا غریب ماند
باید سؤال کرد زدیوان روزگار
 باید سؤال کرد چرا درب خانه سوخت
از منتقم در آخر و پایان روزگار
باید کسی بیاید و غم را دوا کند
بارمز نام فاطمه قرنی بپا کند
شاعر:مجتبی صمدی شهاب

از ‌فضل ‌و ‌شکوه بی ‌حسابت فرمود

از ‌فضل ‌و ‌شکوه بی ‌حسابت فرمود
از عاطفه های مستجابت فرمود
برداشت خدا عذاب را از شیعه
آن روز که «فاطمه» خطابت فرمود
**
اسرار ‌حقیقی حیاتم زهراست
معنای عبادتم، صلاتم زهراست
دیگر چه غم از کشاکش این دنیا
وقتی که فرشته نجاتم زهراست
**
ای در تو خلاصه ‌حُسن ‌خلقت زهرا
نور ازلی عرش و جنت زهرا
اقرار به فضل و کرم و رحمت تو
شد شرط تکامل نبوت زهرا
**
جز با تو به سوی بی کران ‌سیر‌ی نیست
در کون و مکان بدون تو خیری نیست
عالم همه ابعاد وجودی تو است
در ‌هر ‌دو ‌جهان فقط تویی ، غیری نیست
**
در گفت و شنودند ملائک با تو
در کشف و ‌شهودند ملائک با تو
یک ‌جلوه ‌ا‌ی از حقایق عالم را
احساس نمودند ملائک با تو
**
ای کوثر حُسن بی کران یا زهرا
حُسن تو فراتر از بیان یا زهرا
از نور عبادت تو روشن می شد
هر روز تمام آسمان یا زهرا
**
این کوثر عشق و نور را خاتمه نیست
جز زمزم چشم های او زمزمه نیست
آن پای ورم کرده ‌شهادت می داد
در ‌هر دو جهان عبد‌تر از فاطمه نیست
**
این شعر اگر چه در خور بانو نیست
جز صحبت « لا اله الا هو » نیست
سر تا ‌پا ‌یش ‌تجلی ایمان است
الحق که خدا پرست تر از او نیست
**
باید ز ‌گمان ما فراتر باشد
تا سنگ ‌صبور ‌قلب حیدر باشد
دریا شده بی کران شده ‌قلبی که
گنجینة الاسرار پیمبر باشد
**
عالم همه در مدار تو یا زهرا
در پرتو جلوه زار تو یا زهرا
رشک ‌همه ‌فر‌شتگان ‌عر‌ش ا ‌ست
آن چادر ‌و‌صله ‌د‌ار ‌تو یا ‌ز‌هرا
**
هم ‌صحبت ما‌ست نو‌ح ‌تسبيحاتت
آرا‌مش با ‌شکوه ‌تسبیحاتت
در زندگی شیعه تو يا ز‌هرا
جاریست هميشه ر‌و‌ح تسبیحاتت
**
دادند به د‌ست تو همه عالم را
سر ‌ر‌شته ‌عشق راشکوه ‌غم را
با معرفتت گره بزن چون تسبیح
بانو سی و چار مرتبه ‌قلبم را
**
قلب من از انوار جلی می گوید
از نور ‌الهی ازلی می گوید
خاک دل ماست تربت تسبیحت
با هر تپشی علی ‌علی می ‌گوید
**
هر ‌دم به ‌ضر‌یح بی ‌نشانت ای ماه
بسته ‌ست دخیل قلب من با هر آه
عمریست ‌تپش ‌ها ‌ی دلم می گوید:
«یا فاطمه ا‌شفعی لنا عنداللّه»
شاعر:یوسف رحیمی

عطر گل پيجيده تو كل دنيا نوشتند يا زهرا تو آسمونا

عطر گل پيجيده تو كل دنيا
نوشتند يا زهرا تو آسمونا
خبر رسيده
كوثر قرآن اومده
سيد زنان اومده
جشن كوثره - روز مادره
مادر به جهان اومده
اي گل طاها يا زهرا
بگو يافاطمه با شور و احساس
عيدي تو بگير از حضرت عباس
چرا نشستي
ببر بالا تو صداتو
بيار بالا اين دستاتو
يه زهرا بگو - بگير از دست او
برات كرببلاتو
اي گل طاها يازهرا
 شاعر : مجيد احدزاده

غم رفت و هنگام شادي اومد

غم رفت و هنگام شادي اومد
بيستم ماه جمادي اومد
ميلاد بضعه پيغمبر شد
شب سرور دل حيدر شد
خبر اومد كه روز مادر شد
فاطمه فاطمه زهرا زهرا
نديده چشم دنيا مثالش
نيومده حتي تو خيالش
بارونه رحمت حق مي باره
كوثر و تو بغلش مي ياره
بوته ياس و تو دل مي كاره
فاطمه فاطمه زهرا زهرا
شاعر : مجيد احدزاده


الا ماه جمادی آفتاب عالم ‌آرایی

الا ماه جمادی آفتاب عالم ‌آرایی
مه کوثر مه فرقان، مه نوری و طاهایی
مه زهد و عفاف و عصمت و ایمان تقوایی
مه محبوبۀ داور، مه ام ‌ابیهایی
مه روح دو پهلوی رسول حق‌تعالایی
جمادی بوده‌ای اما از این پس ماه زهرایی
لباس نور پوشیدی به عالم شور بخشیدی
فروزان‌تر ز خورشیدی درخشیدی درخشیدی
درخشیدی به قلب مصطفی با نور زهرایی
رسول‌الله را جان است و جانان است این دختر
کتاب الله را روح است و ریحان است این دختر
بگو خورشید بام عرش رحمان است این دختر
و یا حوریه‌ای در حسن انسان است این دختر
به حق حق که حق را نیز میزان است این دختر
خدیجه احترامش کن که قرآن است این دختر
تجلی‌گاه حق رویش بهشت مصطفی خویش
نیاز انبیا سویش بهشت اولیا کویش
به تصویر جمالش خیره گشته چشم زیبایش
محمّد کیست این مولود کل آرزوهایت
خدا نازد به شخص تو، تو می‌نازی به زهرایت
تو خورشیدی و این دختر جمال عالم‌آرایت
کتاب الله دیگر داده ذات حق‌تعالایت
در این آیینه بگشا دیده بر رخسار زیبایت
رواق منظر حسنش شده چشم تماشایت  
تویی گل او گلاب تو، تو بحر این درّ ناب تو
تو مهر این آفتاب تو مسیحای کتاب تو
ز انفاسش مسیحا یافته روح مسیحایی
نه عالم بود نه آدم، پیمبر بود زهرایی
پیمبر بود زهرایی و حیدر بود زهرایی
کتاب الله با تطهیر و کوثر بود زهرایی
امین وحی هم از پای تا سر بود زهرایی
مسیحا بر فراز چرخ اخضر بود زهرایی
همانا ملک نامحدود داور باد زهرایی
بهشت قرب تصویرش خدا مشتاق تکبیرش
فلک عبد زمینگیرش ملک شاگرد تفسیرش
گرفته نور دانش از چراغش چشم دانایی
به ایمان می‌خورم سوگند او جان است ایمان را
خدا در وصف او تقدیم احمد کرده قرآن را
گر او خواهد خدا یک لحظه بخشد جرم شیطان را
ور او خواهد کند گلخانۀ فردوس نیران را
عجب نی گر ستاند مور از او تخت سلیمان را
و یا بخشد به کل خلق قدر و جاه سلمان را
خدا را مظهر عصمت نبی را مصدر رحمت
علی را کفو در خلقت یگانه مادر عترت
که عترت را بود از دامن این مادر آقایی
فلک مانند دستاسی بود در تحت فرمانش
ملک تسلیم امر بوذر و مقداد و سلمانش
نیاورده است کم از خواجۀ لولاک ایمانش
به غیر از او که پرورده است ثارالله به دامانش
نمی‌گویم خدا، حوریه خوانم یا که انسانش
که هم بالاتر از این یافتم هم برتر از آنش
دعا محو دعای او اجابت خاک پای او
تمام دین ولای او حیا محو حیای او
ادب در آستان فضه‌اش کرده جبین‌سایی
شفاعت روی جان بنهاده بر خاک سر کویش
عبادت داده دل از کف به شوق ذکر یا‌هویش
خدا و انبیا و عالم خلقت ثناگویش
عجب نی گر خدا بخشد دو عالم را به یک مویش
قیامت می‌شود روز قیامت از هیاهویش
عنایت عفو رحمت سایه‌‌ای از قد دلجویش
صفات او صفات حق، حیات او حیات حق
سراپا محو و مات حق، جمالش وجه ذات حق
که با چشم امیرالمؤمنین گشته تماشایی
محمد را فضای حجرۀ او لیلةالاسرا
علی را طلعتش مرآت حسن خالق یکتا
دو عیسای مسیحا‌آفرین آورده بر مولا
دو مریم زاده چون کلثوم همچون زینب کبرا
سلام انبیا از مصطفی تا آدم و حوا
بر آن دو مریم و آن دو مسیح و حیدر و زهرا
کرامت در همه حالش نجات خلق آمالش
قیامت محو اجلالش تمام خلق دنبالش
ز محشر تا گلستان جنان در راه‌پیمایی
تو ام‌الانبیا ام‌المحمد ام قرآنی
تو ام دین و ام اولیا ام امامانی
تو را واجب نمی‌خوانم و لیکن فوق امکانی
علی رکن همه ارکان تو رکن رکن ارکانی
تو هم بالاتر از حوریه هم برتر ز انسانی
تو فردای قیامت در صراط و حشر سلطانی
تو ما را رهنمایی کن تو میثم را ولایی کن
خدایی کن خدایی کن به عالم کبریایی کن
که داری از خدا بر خلق عالم حکم‌فرمایی
شاعر : غلامرضا سازگار(ميثم

لای قرآن را باز کردم که آرام بگیرم، آیه آمد:

اشعار ویژه ولادت حضرت فاطمه زهرا

 لای قرآن را باز کردم که آرام بگیرم، آیه آمد:

کهیعص… یَرِثُنِی وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ..

قرآن را از خود سوخته تر یافتم..

جهان آفرینش را شکوهی دیگر است امشب

زمین و آسمان از هر شبی زیباتر است امشب

فلک آراسته بزمی ز ماه و زهره و پروین

عطارد باده گردان، مشتری، رامشگر است امشب

زمین گلشن، فلک روشن، بشر شادان، ملک خندان

فضا خرم، هوا دل کش، صبا جان پرور است امشب

به گوش دل شنو آوای مرغ شب که می ‏گوید

شب میلاد زهرا دختر پیغمبر است امشب

چه زهرا عصمت پاک خدا ناموس پیغمبر

چه زهرا کز فروغش ملک هستی انور است امشب

خدا تبریک می‏ گوید، ملک تسبیح می‏ خواند

که ختم المرسلین را دختری مه پیکر است امشب

چه دختر بَضعهٔ خاتم، چه دختر مفخر آدم

که میلادش بشر را سوی رحمن رهبر است امشب

از این مهر جهان ‏آرا که تابید از سپهر دین

دل هر ذره‏ ای تابان همچو خاور است امشب

ببار ای ابر رحمت، رحمتت را بر گنه‏کاران

که رحمت رحمة للعالمین را در بر است امشب

(موید) گر سیه شد از گنه طومار اعمالت

ثنای فاطمه روشن گر این دفتر است امشب

...

ای مادر چهار کشته ی عاشورا

ای مرثیه خوانِ ماتم  تاسوعا

هر جا که تو را زینب کبری می دید

می گفت که ای وای ، نیامد سقا

ای آن که هست بال ملک فرش راه تو

هفت آسمان تجلی تو، جلوه گاه تو

تو کوثر رسول خدایی که از ازل

شد آیه های روشن قرآن گواه تو

ای آفتاب عصمت و شرم و عفاف و حُجب

نور حیا و شرم بود در نگاه تو

شب تا به صبح سیر الی الله کرده ای

مهر و مهند شاهد شام و پگاه تو

با ذکر نام پاک تو شب تا سحر رود

دست نیاز خلق به سوی اله تو

فردا به رستخیز چه خاکی به سر کند

امروز هر سری که نشد خاک راه تو

برخاست ناله از دل کروبیان عرش

افتاد تا به خاک، گُل بی گناه تو

افکنده است بر دل ما سایه های غم

ابری که گشت هالۀ رخسار ماه تو

فخرم همین بس است اگر تو به مرتضی

گوئی «وفائی» است غلام سیاه تو

سید هاشم وفایی



 گردآوری گردآوری : Zohur12.ir

«یا مولاتی یا فاطمة الزهراء اغیثینی»

«یا مولاتی یا فاطمة الزهراء اغیثینی»

           خـلـقـت کـائـنـات شــد، بـهـر وجــود فاطمه(س)
                                                      زنـده هـمـه جـهان شد از، یمن ورود فاطمه(س)

           پـیـش حـریـم حرمـتش، خیـل ملک کشید صف
                                                     از سـر شـوق جـمـلگی، مـحو سجـود فاطمه(س)

           رونق دین مـصطفی(ص)،هست به چشم اهل دل
                                                      هـم ز قـیـام فـاطـمـه(س)،هـم ز قـعــود فاطمه(س)

           از پس رحلت نبی(ص)، کس نزده ست در جهان
                                                      غـیر امـیـرمـؤمـنان(ع)،گـام به سـوی فاطمه(س)

           هـمـچو خـسی در آتـشش، قهـر خدا کشد همی
                                                      هر که کـند تـجـاوز از، حـق و حـدود فاطمه(س)

           بهررضای مصطفی(ص)،از ره مهر روز و شب
                                                      نام عـلی مـرتـضـی(ع)، گـشـت سـرود فاطمه(س)

           در همه طول زندگی، بعد مـحـمـّد(ص) و عـلـی(ع)                                                      با حسنین(ع) بود و بس، گفت و شنود فاطمه(س)

           هـست به دل مـرا کـجا، غـیر مـحـبـت عـلـی(ع) 
                                                      کـی بـه زبـان مـن بــوَد، غـیـر درود فاطمه(س)

اشعار ولادت مادر

مسافرت فرشته

دريا غريق مرحمت بي كران تو

هفت آسمان تجلي رنگين كمان تو

خورشيد ناز مي كشد از ذرهاي خاك

آنجا كه صبح مي گذرد كاروان تو

صدها فرشته بال نهادند بر زمين

تا دامن خديجه شود ميزبان تو

بهتر شد آن زنان قريشي نيامدند

حوا و مريم اند پرستار جان تو

بر قلبهاي خسته ما هم نزول كن

اي جبرئيل تا به سحر هم زبان تو

يك شاخه ياس در دل مجروح كاشتيم

 تنها به احترام مزار نهان تو

در بارش است رحمت بي حد ابر تو

پنهان شده است مثل شب قدر قبر تو

تسبيح تو كه تربت حمزه به قاب داشت

در سينه اش شميم دعاهاي ناب داشت

از كور نيز وقت سخن رو گرفته اي

هر چند چهره تو ز نور احتجاب داشت

در شكر روز ه ا ي كه در سه افطار با تو بود

دستت براي خواهش سائل جواب داشت

جسمت نخواست رخت عروسي به تن كند

از بسكه از بساط جهان اجتناب داشت

با عطر يازده سحر اين باغ آشنا ست

هر چند عمر مادر گلها شتاب داشت

بيتي به شعر صائب تبريزي آمده است

آن شاعري كه طبع روان همچو آب داشت

((چون صبح زندگاني روشندلان دمي است

آن هم دمي كه با عث احياي عالمي است ))

اي جلوه شكوه و جلال پيمبري

تو حجت هميشه به آل پيمبري

قد راست كرده بود و تنومند مانده بود

از آب چشمه ي تو نهال پيمبري

آنجا كه بحث كيفيت عرش مي شود

جز سينه ی تو نيست مثال پيمبري

مرهم به زخم هاي احد بيشتر بنه

تو با خبر هميشه ز حال پيمبري

كمتر به سينه جاي بده بوسه ي نبي

جاري شده است اشك زلال پيمبري

اين لحظه هاي اخر از احمد جدا مباش

اسوده نيست بي تو خيال پيمبري

قدري صبور باش بهشت دل نبي

تو زود مي رسي به وصال پيمبري

چون تو تمام آينه خلق احمدي

هر روز روز تو ست به سال پيمبري

ايام شادماني و روز ولادت است

هنگام شاد بودن و وقت عبادت است

در مصحف خداي تعالي نوشته بود

اين نور با طهور ولايت سر شته بود

پيش از شروع خلقت اين خاك و آسمان

اين دانه را به مزرعه عرش كشته بود

از بسكه بود دست توسل به سمت تو

هر گوشه اي ز چادر تو رشته رشته بود

چندي به التماس زمين كرده اي نزول

اين آخرين مسافرت يك فرشته بود

عالم هنوز طعم محبت به جان نداشت

حب تو در صحيفه مومن نوشته بود

ما را ببخش مدح تو كوثر نداشتيم

ما غير چند واژه ابتر نداشتيم

هر دختري كه ام امامت نمي شود

يا مادر پيمبر رحمت نمي شود

در مجمع خلايق حق فاطمه يكي است

اين وحدت است شامل كثرت نمي شود

آنجا كه پاي كفو علي هست در ميان

هر دختري كه لايق وصلت نمي شود

از اينكه آب مهريه ات بود روشن است

هر خانه اي كه خانه رحمت نمي شود

فردا بيا كه باز قيامت بپا كني

اي بانويي كه بي تو قيامت نمي شود

با اشتياق سمت صراط آوريد رو

زهرا بدون برگ شفاعت نمي شود

اين سينه باز حال و هواي مدينه خواست

 يا رب دعاي كيست اجابت نمي شود

آخر مدينه راز پس پرده داشته است

آخر مدينه يار سفر كرده داشته است

لطف مدام حضرت ياسين به دست توست

آري دعا به دست تو آمين به دست توست

آنجا كه سينه در تب اندوه سوخته است

 آرامش دوباره وتسكين به دست توست

پير خمين جلوه ي فرزندي ي تو داشت

 يعني كه عزت و شرف دين به دست توست

آنجا كه ابر فتنه گري سايه گسترد

نابودي تمام شياطين به دست توست

اسلام با دعاي تو پيروز مي شود

آري كليد فتح فلسطين به دست توست

اين انقلاب جلوه اي از كوثر تو بود

بر روح تو سلام خدا و دو صد درود

سروده جواد محمد زماني

شعر ولادت حضرت زهرا(س)

 

اي بهشت قرب احمد (ص) فاطمه(س)

ليله قدر محمد (ص) فاطمه(س)

اي سه شب بي قوت واز قوت تو سير

هم يتيم و هم فقير و هم اسير

وحي بي ايثار تو كامل نشد

هل اتي بي نان تو نازل نشد

مدح تو كي با سخن كامل شود

وحي بايد بر قلم نازل شود

اي كه در تصوير انسان زيستي

 كيستي تو كيستي تو كيستي

از شب ميلاد تاآخر نفس

 مصطفي (ص)يك دست را بوسيد و بس

آن هم اي دست خدا دست تو بود

اي برآن لبها و دست تو درود

عقل كل از كل هستي شد جدا

تا چهل شب كرد خلوت با خدا

 اين چهل شب در  سرش شور تو بود

 بهر استقبال از نور تو بود

اي كه از سر تا به پا پيغمبري

بلكه هم پيغمبري هم حيدري

تو رسول الله (ص) شويت بوالحسن (ع)

هر سه يك جانيد با هم در سه تن

بس تويي اي عرش حق را قائمه

هم محمد (ص) هم علي (ع) هم فاطمه (س)

بايد اينجا لب فرو بست از بيان

روز محشر قدر تو گردد عيان

صحنه محشر همه پابست توست

اختيار نار و جنت دست توست

مهر تو روز قيامت هست ماست

ريشه هاي چادرت در دست ماست

روز محشر كار ما با فاطمه (س) است

نقش پيشاني ما يا فاطمه (س) است

از كرامت بر جبين ما همه

ثبت كن هذا محب الفاطمه (س)

شعر ولادت حضرت زهرا(س)

اي نخست هميشگي يكتا

آفتاب قديمي ي دنيا

سيب سرخ بهشت پيغمبر

يك سبد ياس بر جمال شما

ابتدايت هميشه نا معلوم

انتهاي تو نيز نا پيدا

راستي گر نباشي اي بانو

چه غريب است حرفهاي خدا

خانه ات پايتخت اين عالم

حجت من حديث سبز كسا

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

چشمهايت ستاره مي بارد

مثل خورشيد روشني دارند

نور ماه و ستاره و خورشيد

چقدر پيش چشم تو تارند

جلوه كردي و از مكان خودت

 آمدي وفرشته ها دارند ...

از بلندا ي عرش تا مكه

سر راه تو ياس مي كارند

آمدي و تمام هر چه كه  هست

به مقام تو سجده مي آرند

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

اي خداوندي تجسم ما

 كعبه بي نشان مردم ما

صبح روز نخست ريخته اند

جاي انگور سيب در خم ما

سوره ي مكي رسول خدا

نذر چشمانتان تبسم ما

بامتان پشت بام جبرا ئيل

خانه ات آسمان هفتم  ما

گردش مهربان اين دستاس

آرد داري براي گندم ما

فاطمه اي فرشته خيرات

بر توو خاندان تو صلوات

تو فرادا تو فرد تو تو حيد

تو مساوي سيزده خورشيد

تو همان سيب روشني كه از ل

از درخت خدا پيمبر چيد

تو رسولي ولي به طرز دگر

مرتضايي ولي به شكل جديد

معجر روشن تو هجده سال

به خودش رنگ آفتاب نديد

شب ندارد مدينه ام با تو

السلام عليك يا خورشيد

فاطمه اي  فرشته خيرات

بر توو خاندان تو صلوات

سر تو روي بالش پر بود

جلوه ات جلوه اي معطر بود

نان تو از بهشت مي آمد

آب نوشيدنيت كوثر بود

مثل يك گنبد طلايي شهر

پشت بامت پر از كبوتر بود

آمدي و ملائك بالا

عرض تبريكشان به حيدر بود

روز ميلاد تو براي رسول

به خداوند "روز مادر "بود

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندا ن تو صلوات

اي خداي جمالي ي دنيا

جلوه بي مثالي ي دنيا

نام تو بي وضو نمي آيد

بر زبان اهالي دنيا

اي پري اي فرشته بالا

تو كجا و حوالي دنيا

 تو كنار خداي خويش، خوشي

كوري جاي خالي دنيا

ما هميشه پي جواب توايم

اي غروب سئوالي دنيا

فاطمه اي فرشته بركات 

بر تو و خاندان تو صلوات

بي تو اين سفره ها كريم نداشت

بي تو اين بادها نسيم نداشت

تو اگر جلوه اي نمي كردي

طور موساي ما كليم نداشت

با وجود وجود تو ديگر

حضرت آمنه يتيم نداشت

بي تو ذكر رئوف " بسم اله "

داشت رخمن ولي رحيم نداشت

حرمت قبله هم ترك مي خورد

خانه ي تو اگر حريم نداشت

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

آينه صفحه كتاب تو

آسمان شيشه گلاب تو بود

اولين عكس در حجاب خدا

دور تا دور عرش قاب تو بود

صبح ها، ظهرها نگاه علي

چشم به راه آفتاب تو بود

روزها نيمه ي جنوب زمين

سنگ زيرين آسياب تو بود

چادر خاكي زمين خورده

مرتضي هم ابوتراب تو بود

فاطمه اي فرشته خيرات

بر تو و خاندان تو صلوات

 

سروده علي اكبر لطيفيان

پنداشتید شاخه گلی پرپر است این؟ اهل مدینه! دختر پیغمبر است این

پنداشتید شاخه گلی پرپر است این؟
اهل مدینه! دختر پیغمبر است این
 اهل مدینه! سوره کوثر شنیده‌اید؟
شان نزول خط به خط کوثر است این
 بعد از پدر چقدر خزان دیده این بهار
اما هنوز از همه گل‌ها سر است این
 اشک از کویر راه به جایی نمی‌بَرَد
اما هنوز صاحب چشم تر است این
 آتش زیاد دیده در ِ خانه علی
اهل مدینه! سوخته معجر است این
 آه از دمی که گفت به دردانه‌اش حسین
: مهمان رسیده است ، صدای در است این
 از شانه شکسته و گیسوی سوخته
از هر طرف نگاه کنی مادر است این
 ای اهل خصم ، دست جوانمرد بسته‌اید؟
آه از شما که خاطره خیبر است این
 ای شاعران شهر‌، از او هر چه گفته‌اید
دیگر سروده‌اید ولی دیگر است این
 زن‌های پاکدامن بسیار بوده‌اند
اما میان آن همه زهرا تر است این

امیرعلی سلیمانی

گفت: کم بسته‌ی تو بودم و حالا کمتر گفت دنیا به خودش می‌پیچد تا محشر

گفت: کم بسته‌ی تو بودم و حالا کمتر
گفت دنیا به خودش می‌پیچد تا محشر
 
گفت: تا در نشکسته‌ست، به جای نیزه
بر گلویت بنشین تا لب خشک مادر…
 
گفت: تا در نشکسته‌ست بیا جای زهر…
خون دل خورده‌ی من! پاره‌ی تن! پاره جگر!
 
گفت: ای غنچه‌ی نشکفته‌ی من خوب بخواب
خواند: لالا لالا لا… پرپر پرپر پر…
 
گفت: ای کاش تو را باز ببیند زهرا
گفت: ای کاش مرا باز ببینی حیدر!
 
آن طرف همهمه‌ی مبهم هیزم‌ها بود
این طرف زمزمه‌ی خواهش یک پیغمبر:
 
إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی*، دیوار!
إِنَّمَا فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی، ای در!


مژگان عباسلو

آمد محرّم علی و ماه فاطمه آتش گرفته جان تو از آه فاطمه

آمد محرّم علی و ماه فاطمه
آتش گرفته جان تو از آه فاطمه
 
با ذوالفقارِ خون جگر خورده در نیام
بازآی خون فاطمه خونخواه فاطمه
 
باز آی تا تو روضه بخوانی برایمان
با های هایِ گریه جانکاه فاطمه
 
بی‌شک سه ماه خوانده تو را با دو چشم تر
بالای قبر محسن شش ماهه، فاطمه
 
آه از میان آن در و دیوار شد شروع
بعد از نبی سلوک الی الله فاطمه
 
پشت در و کنار بقیع و به روی نی
معنا شده ست سرِّ فدیناه فاطمه
 
محشر، به پاست روضه ارباب بی‌کفن
پیراهنی ست کهنه به همراه فاطمه
 
دارد به روی دست، دو دست قلم شده
دستی که در مقام شفاعت علم شده


یوسف رحیمی

شب، سکوت است و بازتاب غمت، آسمان آسمان بیابان است مرگ در کوچه می وزد امشب، باز تنهایی ات پریشان است

شب، سکوت است و بازتاب غمت، آسمان آسمان بیابان است
مرگ در کوچه می وزد امشب، باز تنهایی ات پریشان است
 
کاسه‌های گرسنه می‌آیند، کودکانی یتیم و بغض آلود
دست‌هایت پُر است از ایمان، سفره امّا گرسنه نان است
 
شانه‌هایت پرنده زخمند، در فضای کدورتی جاری
در نگاهت ستاره‌ای پنهان، پشت اعماق درد سوزان است
 
هفت پشت فرشتگان لرزید، از صدای شکستن بالت
بازوان نحیفت، ای بانو، تکیه گاه عصای ایمان است
 
پشت احساس گرم نخلستان، بوی مردی غریب می‌آید
عطر زخم شقیقه‌اش گویی، بوی تاریخ رنج انسان است
 
کوفه در کوفه بی‌وفایی را، با غروری شکسته تاب آورد
با سکوتی که در مناجاتش، حزن داوودی نیستان است


ماه ارغوانی

ماه ارغوانی

تا که با دیوار، چوب در تبانی می‌کند
قامت رعنای یارم را کمانی می‌کند
 
هرچه می‌پرسم از این مردم نمی‌داند کسی
آنچه میخ آهنی با استخوان می‌کند
 
دست باد سرد، سنگین هم نباشد باز هم
صورت یاسی جوان را ارغوانی می‌کند
 
تازگی در خانه رو می‌گیرد از من فاطمه
مهربان من چرا نامهربانی می‌کند
 
پس چرا دستی به پهلو می‌زند محبوب من؟
هی چرا در پا شدن یاد جوانی می‌کند؟
 
از تماشای پرستویم پریشان می‌شوم
تا به چشمانم نگاهی آسمانی می‌کند
 
باز کن یک بار دیگر چشمهایت را ببین
دارد اینجا زینبت شیرین زبانی می‌کند

زبان حال امیرالمومنین(علیه السّلام) با محبوبه‌اش زهرای مرضیه (سلام الله علیها)

دو آینه روبروی هم
زبان حال امیرالمومنین(علیه السّلام) با محبوبه‌اش زهرای مرضیه (سلام الله علیها)
 
مائیم، ما، دو آینه روبروی هم
تابانده‌اند صورت ما را به سوی هم
 
تا خیره می‌شویم به هم با نگاهمان
وا می‌کنیم پنجره‌ها را به روی هم
 
من مرد روز رزم و تو بانوی اشک شب
نوشیده‌ایم سر خدا از سبوی هم
 
سر خم نمی‌کنیم مگر پیش پای عشق
عالم نمی‌خریم به یک تار موی هم
 
قرآن، نزول قدر تو؛ ایمان، قبول من
«یا ایها الذین» هم و «امنوا»ی هم
 
دریا ندیده است، نمی‌فهمد این کویر،
ما غرق می شویم چرا در وضوی هم؟
 
قهر است شهر با من و تو، مثل نی ببین
پیچیده بغض غربتمان در گلوی هم
 
آنها به فکر هیزم خشکند پشت در
ما خیره در نگاه تر و چاره جوی هم
 
نه دست بسته‌ام و نه بازوی خسته‌ات
طاقت نداشتند بیایند سوی هم
 
پروانه‌ها خوشند، اگر چه در آتشند
پر می‌کشند در دلشان آرزوی هم
 
یک روز ما دوباره شبیه دو  آینه
می‌ایستیم رو به خدا روبروی هم

اى بلند اختر که ناموس خداى اکبرى عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى

اى بلند اختر که ناموس خداى اکبرى
عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى
زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى
آن که بُد منّت وجودش بر تمام ما سوى
گشت ممنون عطاى حق که دادش کوثرى

تاج فرق عالَم و آدم بود ختم رُسُل
بر سر آن سرور کون و مکان تو افسرى
از گلستان تو یک گُل خامس آل عباست
اى که در آغوش خود خون خدا مى پرورى
مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى

در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق ، زمحشر بگذرى
بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدّم ، گرچه او را دخترى
کهنه پیراهن چو بر سر افکنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى

با چه ذنبى کشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى
قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو کس را نشاید داورى
شمع جمع آل طه بضعه خیر الورى
دختر شمس الضحا و همسر بدر الدّجى

آفتاب برج عصمت گوهر درج شرف
لیلة القدر وجود و سرّ و ناموس خدا
آن که بنشاندش به جاى خود امام الانبیاء
وان که بُد آمینِ او شرط دعاى مصطفى
مبدأ جسمش بُد از اثمار اشجار بهشت
منتهاى روح پاک او حریم کبریا

ز آدم و عیسى نبودش کفو و مانندى به دهر
شد در اوصاف کمال او هم تراز مرتضى
در مدیحش عقل شد حیران و سرگردان چو دید
هست مدّاحش خدا، وصف مقامش هل أتى
پا ورم کرد از نماز و دست و بازو از جهاد
سینه او شد سپر در راه حق روز بلا

رفت از دار فنا بشکسته دل آزرده تن
آن که بُد آزردنش ایذاء ختم الانبیاء
گفت حیدر در غروب آفتاب عمر او
تار شد دنیا و روشن شد به تو دار بقاء
دختر خیر الورى و همسر فخر بشر
علم مخزون، غیب مکنون در ضمیرش مستتَر

لیلة القدر، نزول کل قرآن مبین
مطلع الفجر ظهور منجى دنیا و دین
آسمان یازده خورشید تابان وجود
روشن از نور جمالش عالم غیب و شهود
شمع جمع اهل بیت و نور چشم مصطفى
مهجه قلبى که آن دل بود قلب ماسوى

آیه تطهیر وصف عصمت کبراى او
هل أتى تفسیرى از دنیا و از عقباى او
تا قیامت شد به او روشن چراغ عقل و دین
منتشر از او به دنیا نسل خیر المرسلین
اندر آن روزى که وا نفسا بگویند انبیا
شیعتى گویان بیاید او به درگاه خدا

مصحف او لوح محفوظ قضاء است و قدر
در حدیث لوحِ او برنامه اثنى عشر
علم ما کان و یکون ثبت است اندر دفترش
نى سلونى گفته در عالم کسى جز همسرش
اوست مشکاة دو مصباحى که شد عرش برین
زینت از آن دو ، چراغ راه رب العالمین

میوه باغ وجودش حلم و جود مجتبى است
حاصل آن عمر کوتاهش شهید کربلا است
زینب آن اسطوره صبر و شجاعت دخترش
گوى سبقت برده در اسلام و ایمان مادرش
دامنش جان جهان و یک جهان جان پرورید
وه چه جانى که خداوند جهان او را خرید

خون بهاى خون او شد ذات قدّوس خدا
گشت کشتى نجات خلق و مصباح الهدى
منقطع شد وحى بعد از رحلت خیر الأنام
لیک جبریل امین بنمود در کویش مقام
بود امین وحى دائم در صعود و در نزول
تا گذارد مرحمى بر قلب مجروح بتول

دل شکسته بود و از هجر پدر بیمار بود
پشت و پهلو هم شکسته از در و دیوار بود
تسلیت مى داد او را ذات پاک ذو الجلال
تا بکاهد زان غم و آن رنج و آن درد و ملال
عطر و بوى و رنگ و روى و خُلق و خَلق عقل کل
ساطع و لامع بُد از آن بضعه ختم رسل

زین سبب روح القدس شد در حریم او مقیم
تا در آن آئینه بیند صاحب خُلق عظیم
زین قفس چون مرغ روحش رو به رضوان پر کشید
رفت جبریل امین و از مدینه دل برید
مرتضى آن قطب عالم لنگر دنیا و دین
عرش علم و روح ایمان و امیرالمؤمنین

آنکه در تسلیم و صبرش عقل شد مبهوت و مات
کرد در فقدان این همسر تمناى ممات
بود زهرا رکن آن رکن زمین و آسمان
رفت و ویران شد سر و سامان آن شاه جهان
صورتى کو خَلق و خُلق عقل کل را مى نمود
گشت پنهان نیمه شب در خاک غم، امّا کبود

ماهتاب آسمان عصمت و عفّت گرفت
کس نداند جز على آخر چه بگذشت و چه بود
دیده عالم ندیده زهره اى مانند زهرا
دخترى مادر نزاده کو شود اُمّ ابیها
شد خدا راضى به آنچه فاطمه راضى به آن شد
متفق شد در رضا و در غضب با حق تعالى

دوباره روی لاله آتشین شد همه دشت و دمن خُلد برین شد

دوباره روی لاله آتشین شد
همه دشت و دمن خُلد برین شد
 
ز نو عطر شکوفه از درختان
پراکنده به اطراف زمین شد
 
نسیمی شد وزان از کوهساران
چنان رنگین کمان، شور آفرین شد
 
نشسته بر رخ گل، شبنم سرخ
طبیعت دامن دُرّ ثمین شد
 
صدای بلبلان نغمه‌پرداز
کنار خرمن گل، خوشه‌چین شد
 
به سیمای افق خورشید زرین
به چشم حلقه مستان، نگین شد
 
بلورین اشک ابر پاره پاره
سرشک شوق یار نازنین شد
 
ز فروردین پیام عید نوروز
بهاران را کلامی این چنین شد
 
ز بیت وحی حق، حرمت شکستند
جسارت بر تمام مسلمین شد
 
عزای حضرت زهراست نوروز
که خون، قلبِ امیرالمؤمنین شد
 
اگر چه دلنشین است عید نوروز
عزای فاطمه(س) کی دلنشین شد؟!
 
صدای «قد قتل» پیچید در عرش
که نالان حضرت روح‌الأمین شد
 
نه تنها پهلوی زهرا شکستند
دوتا پشت امام متقین شد
 
گروهی بی‌خبر بستند دیده
که جاری اشک قرآن مبین شد
 

بگو «عنقا» که معذورم بدارید
سیه، رخساره زهرای دین شد

ای کعبه بی‌حاجی و ای قبله غایب! تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»[1]  

ای کعبه بی‌حاجی و ای قبله غایب!
تو «لیله قدر»ی و جهان «لیل رغایب»[1]
 
یا اُمِّ هَنا[2]! اُمِّ وِلا! اُمِّ ابیها!
هرگز به مقامت نرسیدند مناصب
 
در کتم زمان، مادر سترِ کلماتی
وحیِ فَیَضان در حرمِ روح تو راهب
 
«قوسین دَنا[3]» مرتبه فاطمی توست
فاطر شده با رتبه نامت متناسب
 
در منزل « اَدنا[4]» به سریرِ ملکوتی
بعد از تو نشسته‌اند ملائک به مراتب
 
رازِ «الفی»، نقطه پرگار «کسایی»
بخشیده‌ای از «عصمت» جانت به «اقارب»
 
از دامن نورِ تو جهان لایتناهی است
در سایه پنهان تو پیدا متناوب
 
با «روح عفیفِ» تو سرشته است مقامات
در «لوح عقیقِ» تو نوشته است مراتب
 
سرِّ برکاتِ تو به یاسین حجاب است
پیش از همه ناموس حیا شد به تو راغب
 
در کون و مکان سوی تو سوسوی حیات است
پیدایی و نزدِ تو فقیرند جوانب
 
می‌ترسم اگر فاش بگویم که چه هستی
جانم بِسِتانند بزرگان مذاهب
 
با احمد مختار به یک جانی و یک جسم
با حیدر کرّار به یک روح و دو قالب
 
بینِ علی و آینه بین‌الحرمینی
اُمُّ الحسنینی تو، چرا اُمِّ مصائب!؟
 
آداب و مراعات، همه مستحبات‌اند
مُشتی کلمات‌اند، که در عشق تو واجب
 
ای اشرف اسما خدا در تو درخشان!
ای سیّد اولاد بشر با تو مُصاحب!
 
در پرده حق نام تو را «نور» نهادند
تا آینه‌ها از تو بگیرند مواجب
 
قدرِ تو غدیر است و نصابِ تو نبوّت
معراج تولّایی و میقات مناقب
 
تو مادر آبی و علی هم پدرِ خاک
آب و گِل ما مهر تو بانوی مواهب!
 
از ریشه نبی هستی و بر شاخه امامی
در مرتبتِ تو چه حقیرند عجایب
 
با نام غریبِ تو که سرحلقه وصل است
آدینه شبی حضرت آدم شده تائب
 
اسماءِ تو از چیست؟ که در معرکه حیدر
«یا فاطمه» را گفت و به دشمن شد غالب
 
حیران حیاتِ تو شهیدان دو عالم
سرگشته شان تو امامان مکاتب
 
وقتی که تو را روح قُدُس مُصحف حق داد
بر سینه در، شعله آتش شده کاتب
 
بینِ در و دیوار نشستی و شکستی
تا «سرِّ خدا» را برسانی تو به «صاحب»
 
بعد از تو چه نحس است «میانِ در و دیوار»
بعد از تو چه نفرین شد بر واژه «ضارب»
 
تشییع شبانگاه تو بر دوش ملائک
تدفین تنِ پاک تو با دست کواکب
 
در روح سخن، سوختهینام تو توصیف
در ذهن قلم، مست طواف تو مطالب

قادر طراوت‌پور

سروده حضرت آیت الله وحید خراسانی درباره حضرت زهرا(س)


عقلِ کل را دخترى و علمِ کل را همسرى
زینت عرش خدا پرورده دامان توست
یازده خورشید چرخ معرفت را مادرى
آن که بُد منّت وجودش بر تمام ما سوى
گشت ممنون عطاى حق که دادش کوثرى
تاج فرق عالَم و آدم بود ختم رُسُل
بر سر آن سرور کون و مکان تو افسرى
از گلستان تو یک گُل خامس آل عباست
اى که در آغوش خود خون خدا مى پرورى
مقتداى حضرت عیسى بود فرزند تو
آن چه در وصف تو گویم باز از آن برترى
در قیامت اولین و آخرین سرها به زیر
تا تو با جاه و جلال حق ، زمحشر بگذرى
بر بساط قرب بگذارد قدم چون مصطفى
تو بر او هستى مقدّم ، گرچه او را دخترى
کهنه پیراهن چو بر سر افکنى در روز حشر
غرقه در خون خدا برپا نمایى محشرى
با چه ذنبى کشته شد مؤوده آل رسول
بود آیا اینچنین، أجرِ چنان پیغمبرى
قدر تو مجهول و مخفى قبر تو تا روز حشر
جز خدا در حق تو کس را نشاید داورى
شمع جمع آل طه بضعه خیر الورى
دختر شمس الضحا و همسر بدر الدّجى
آفتاب برج عصمت گوهر درج شرف
لیلة القدر وجود و سرّ و ناموس خدا
آن که بنشاندش به جاى خود امام الانبیاء
وان که بُد آمینِ او شرط دعاى مصطفى
مبدأ جسمش بُد از اثمار اشجار بهشت
منتهاى روح پاک او حریم کبریا
ز آدم و عیسى نبودش کفو و مانندى به دهر
شد در اوصاف کمال او هم تراز مرتضى
در مدیحش عقل شد حیران و سرگردان چو دید
هست مدّاحش خدا، وصف مقامش هل أتى
پا ورم کرد از نماز و دست و بازو از جهاد
سینه او شد سپر در راه حق روز بلا
رفت از دار فنا بشکسته دل آزرده تن
آن که بُد آزردنش ایذاء ختم الانبیاء
گفت حیدر در غروب آفتاب عمر او
تار شد دنیا و روشن شد به تو دار بقاء
دختر خیر الورى و همسر فخر بشر
علم مخزون، غیب مکنون در ضمیرش مستتَر
لیلة القدر، نزول کل قرآن مبین
مطلع الفجر ظهور منجى دنیا و دین
آسمان یازده خورشید تابان وجود
روشن از نور جمالش عالم غیب و شهود
شمع جمع اهل بیت و نور چشم مصطفى
مهجه قلبى که آن دل بود قلب ماسوى
آیه تطهیر وصف عصمت کبراى او
هل أتى تفسیرى از دنیا و از عقباى او
تا قیامت شد به او روشن چراغ عقل و دین
منتشر از او به دنیا نسل خیر المرسلین
اندر آن روزى که وا نفسا بگویند انبیا
شیعتى گویان بیاید او به درگاه خدا
مصحف او لوح محفوظ قضاء است و قدر
در حدیث لوحِ او برنامه اثنى عشر
علم ما کان و یکون ثبت است اندر دفترش
نى سلونى گفته در عالم کسى جز همسرش
اوست مشکاة دو مصباحى که شد عرش برین
زینت از آن دو ، چراغ راه رب العالمین
میوه باغ وجودش حلم و جود مجتبى است
حاصل آن عمر کوتاهش شهید کربلا است
زینب آن اسطوره صبر و شجاعت دخترش
گوى سبقت برده در اسلام و ایمان مادرش
دامنش جان جهان و یک جهان جان پرورید
وه چه جانى که خداوند جهان او را خرید
خون بهاى خون او شد ذات قدّوس خدا
گشت کشتى نجات خلق و مصباح الهدى
منقطع شد وحى بعد از رحلت خیر الأنام
لیک جبریل امین بنمود در کویش مقام
بود امین وحى دائم در صعود و در نزول
تا گذارد مرحمى بر قلب مجروح بتول
دل شکسته بود و از هجر پدر بیمار بود
پشت و پهلو هم شکسته از در و دیوار بود
تسلیت مى داد او را ذات پاک ذو الجلال
تا بکاهد زان غم و آن رنج و آن درد و ملال
عطر و بوى و رنگ و روى و خُلق و خَلق عقل کل
ساطع و لامع بُد از آن بضعه ختم رسل
زین سبب روح القدس شد در حریم او مقیم
تا در آن آئینه بیند صاحب خُلق عظیم
زین قفس چون مرغ روحش رو به رضوان پر کشید
رفت جبریل امین و از مدینه دل برید
مرتضى آن قطب عالم لنگر دنیا و دین
عرش علم و روح ایمان و امیرالمؤمنین
آنکه در تسلیم و صبرش عقل شد مبهوت و مات
کرد در فقدان این همسر تمناى ممات
بود زهرا رکن آن رکن زمین و آسمان
رفت و ویران شد سر و سامان آن شاه جهان
صورتى کو خَلق و خُلق عقل کل را مى نمود
گشت پنهان نیمه شب در خاک غم، امّا کبود
ماهتاب آسمان عصمت و عفّت گرفت
کس نداند جز على آخر چه بگذشت و چه بود
دیده عالم ندیده زهره اى مانند زهرا
دخترى مادر نزاده کو شود اُمّ ابیها
شد خدا راضى به آنچه فاطمه راضى به آن شد
متفق شد در رضا و در غضب با حق تعالى

در مـدح تـو ای کوثـر طاها چه بگویم؟ جایی که نبی گفت «فداها» چه بگویم؟

 در مـدح تـو ای کوثـر طاها چه بگویم؟
جایی که نبی گفت «فداها» چه بگویم؟
مـن کمتـرم از قطــرۀ افتـادۀ به دریا
در وصف تو ای مـادر دریا چـه بگویم؟
جایـی کـه علـی شـد ز جلالت متحیر
من کیستم ای هستی مولا؟ چه بگویم؟
مـدح تـو نـه گفتـن، نه نگفتن، نتوانم
مانـدم متحیـر بـه خـدا، تا چه بگویم؟
مـن بنـدۀ بــی‌قدرم و تـو لیلۀ قدری
ای قدر تو از قـدر من اولا، چه بگویم؟
دست و قلـم و منطقـم از کـار فتادند
یـارب تـو بگـو بـار خدایـا چه بگویم؟
در شأن تو جز سورۀ کوثر چه بخوانم؟
غیـر از سخـن حـیّ تعالی چه بگویم؟
تعریـف تـو را عالـم و آدم نتـوانند
جز آنکه فقط کوثر و تطهیر بخوانند

زهرا و وصف خالق دادارش زهرا و مدح احمد مختارش

 زهرا و وصف خالق دادارش
زهرا و مدح احمد مختارش
نازد هماره قدر به تقدیرش
ریزد هماره روح ز گفتارش
طوبای راست قامت باغ وحی
گل های گلشن نبوی، بارش
دُرّی که هدیه کرد ز سوی حق
ختم رسل به حیدر کرّارش
طوطی باغ وحی به مدح او
ریزد مسیح از سر منقارش
این است نخل آرزوی احمد
کآمد ثمر ائمه اطهارش
گلبوسه های دم به دم احمد
انداخت گل به مصحف رخسارش
حیدر، جمال حیّ تعالی را
می دید لحظه لحظه به دیدارش
میکال نخله ای به لب جویش
جبریل لاله ایست به گلزارش
ایمان کمال قنبر درگاهش
قرآن زبان فضة دربارش
مأمور احترام، رسول الله
از سوی ذات خالق دادارش
زهرا سجیّه اش همه دم احسان
زهراست لطف و جود و کرم کارش
مسکین کوی فاطمه باید شد
هرکس که هست حاجت بسیارش
کالای هر که دوستی زهراست
بالله قسم خداست خریدارش
هرکس که خصم اوست، خدا خصمش
هرکس که یار اوست، خدا یارش
یک خلقتند سائل درگاهش
یک امّتند بردة بازارش
خاک درش شفاست، عجب نبود
ناز ار کشد مسیح ز بیمارش
قرآن نیازمند به تأویلش
اسلام متکی است به ایثارش
جان بر کف علی نبود باکی
از تازیانه و شرر نارش
زهرا چه کرده بود؟ که از امت
بر جان رسید این همه آزارش
ثابت قدم ستاد که در این راه
آمد فشار از در و دیوارش
با چشم او چه شد؟ که در آن کوچه
روز مدینه گشت، شب تارش
داغی است در میان در و دیوار
رازی است بین سینه و مسمارش
باید ز گوشواره او پرسید
از ضرب دست، قاتل خونخوارش
مهدی کنار تربت پاک اوست
بیش از هزار سال عزادارش
"میثم"! گذشت فاطمه اما دل
خون شد ز بی وفایی، انصارش

به گلبُن نبََوی زاغ ها هَزار شدند ز پرده توطئه ها باز آشکار شدند

به گلبُن نبََوی زاغ ها هَزار شدند
ز پرده توطئه ها باز آشکار شدند
مُنادیان الهی به خانه بنشستند
حرامیان قدیمی زمامدار شدند
غدیریان مدینه سقیفه ای گشتند
مجاهدین بهشتی اسیر نار شدند
تمام شهر به یک خانه حلمه ور گشتند
دو روز از ره یک عمر رفته،برگشتند
چه سخت حق علی بُرده ، راحت آسودند
تو گویی آنکه ز غار در کمین بودند
دری که ختم رسل بود زائرش بستند
رهی که بود سراسر نفاق بگشودند
دو ماه نیم هنوز از غدیر نگذشته
به خون محسن شش ماه دامن آلودند
مگو که خصم به ضرب لگد تنی را کشت
بگو تمامی سادات محسنی را کشت
 سقیفه ریشه ز قوم و هیزم نار است
سقیفه مام زنازادگان بسیار است
سقیفه دایۀ صدها یزید و ابن زیاد
سقیفه قاتل حجر و رشید و عمار است
سقیفه مادر ملعونه بنی العباس است
سقیفه خط جنایت گران خونخوار است
زهی به شیعه کز اول ره امیر گرفت
سقیفه ای نشد و دامن غدیر گرفت
سقیفه حادثه سخت غربت مولاست
سقیفه خاطره تلخ کشتن زهراست
سقیفه آتش صفین و نهروان و جمل
سقیفه قتل حسن قتل سید الشهداست
سقیفه زادگه شمر هاست تا صف حشر
سقیفه روز اسیری زینب کبراست
سقیفه مرکز خشم خدای لم یزلی است
سقیفه حامل کل دشمنان علی است
به جرم پیروی از خط  چارده معصوم
علی و عترت و شیعه است تا ابد مظلوم
قسم به جان پیمبر کسی نشد چو علی
میان دوست و دشمن ز حق خود محروم
سلاله های علی یک به یک شدند بسی
به تیغ قهر شهید و به زهر کین مسموم
هماره باش پی یاری علی میثم
بگو بخوان به طرفداری علی میثم